از تفسیر اجتماعی تا بنبست وجودی فیلم چشمه آربی اوانسیان بر اساس رمان ارمنیزبان چشمه هِقنار (هِقنار آقبیور Heghnar Aghbyoor) نوشته مگردیچ آرمن (Mkrdich Armen ) ساخته شده است. مگردیچ آرمن در سال ۱۹۰۶ در شهر گیومری (بعدها لنیناکان) ارمنستان به دنیا آمد، در اوائل دهه ۱۹۳۰ در انستیتوی سینماتوگرافی مسکو فیلمنامهنویسی خواند و در همان زمان هقنار آقبیور را نوشت. داستان یک مربع عشقی در شهری کوچک، داستانی که در زمان خود در ادبیات […]
نویسنده: robertsafarian
گربه در گوشه ولرم جمجهام: آزاد ماتیان
این که میبینید، بهار نیست خون گرم است و نیشِ سپید.
کلاغ نوح: آزاد ماتیان
جشن آشتیکنانِ لبها و فوارهها را انتظار میکشم شب آشتیکنانِ آوازهای روحانی و صدای وزش باد را در شاخساران. نسیمی را انتظار میکشم که بر گیسوان مخملی مِه دست نوازش بکشد تا پوستم مور مور و تنم از لذّت گرم شود. من نه حاجتی به نجات دارم، نه نیازی به گریختن از این شهر نفرین شده
روز سوگواری: آزاد ماتیان
روز عزایم. روز تعطیل. کرکرههایم پایین خیابانهایم خلوت. روز عزا هستم. همه پیامبران هم امروز به صلیب کشیده شدهاند و هم امروز
آینههای پریشانگویی: آزاد ماتیان
وقتی فکر میکنم که خورشید میتوانست نه کُرَوی که چهارگوش باشد و درازگوش میتوانست بال داشته باشد و پرواز کند
تناقضات بنیادین “خانه سینما” (فارغ از دعوای ارشاد-خانه سینما)
در سال ۱۳۸۲ موزه سینما مجموعه کتابهایی منتشر کرد درباره بیستوپنج سال سینمای ایران بعد از انقلاب. در این مجموعه من هم کتاب کوچکی ــ جزوهای ــ نوشتم درباره خانه سینما که با وجود کمبود منابع و اطلاعات که خود خانه سینما هم نداشت یا در اختیار من نمیگذاشت، کتابی شد که شکلگیری خانه سینما و تناقضات بنیادی آن، در آن آشکار است. من در آن زمان به دو دلیل به خودم اجازه دادم این […]
سه عکس از سفرهایی رویایی
این سه عکس را در سالهای دهه پنجاه خورشیدی گرفتهام. زمانی که تازه مدرسه عالی تلویزیون و سینما را تمام کرده بودم و سخت عاشق سفر و عکاسی بودم. این عکس در آستاراست، در سفری که با پیروز کلانتری، دو نفری، به این شهر کرده بودیم. در آن دوران هر سفر برای من براستی تجربهای جادویی بود. از این سفر عکس زیاد گرفتم. همین طور از سفرهای دیگر به شمال. شمال برای منِ بیستوچندسالهای که […]
در ستایش حکایتهای پندآموز
هر بار که کسی را میبینم که بر فرصتی که از دست داده غصه میخورد یاد این حکایت میافتم. حکایتی که موضوعش اندرز است و مثل همه حکایتها نتیجهگیری اخلاقی دارد، یعنی خود اندرزی است. به یاد میآورم در دوره دبیرستان به شدّت از پند و اندرز بدم میآمد. دوستی داشتم که پختهتر از سنش بود و یک روز به من گفت “کمی نصیحتم کن، به نصیحت احتیاج دارم”. سخت به او توپیدم که “این […]