خانم نوراللهی و شطیط غیب میشوند بیش از یک دهه پیش از این، خواندن رمانهای یک روز مانده به عید پاک و مدّتی بعد چراغها را من خاموش میکنم برایم حادثه هیجانانگیزی بود. کسی پیدا شده بود، که همان حرفهای تو را درباره جایگاه ارامنه در جامعه بزرگ ایرانی و نگرش آنها به خود میزد، و مهم این که به فارسی این حرفها را میزد. این حرفها چه بودند؟ شاید بتوان مجموعه موضوعات مربوط به […]
دسته: ادبیات
چخوف در چهارصد کلمه
اندوه جهان در ساز روچیلد درشکهچی سرمایی در شبهای یخزده سنپترزبورگ به انتظار مشتری مینشیند، درشکهچی دیگری مایل است درباره مرگ فرزندش با مسافرانش صحبت کند، امّا چون کسی تمایلی به گوش دادن به حرفهایش ندارد و سرانجام با اسبش درد دل میکند، ویولونیست پیری که زنش را از دست میدهد و تازه متوجه میشود سراسر زندگیاش خسران بوده است و این حس را در نوای سازش مینهد، پسربچهای که نامه سراسر دردش را درباره […]
مقایسه رمان “چشمه هقنار” مگردیچ آرمن و فیلم “چشمه” آربی اوانسیان
از تفسیر اجتماعی تا بنبست وجودی فیلم چشمه آربی اوانسیان بر اساس رمان ارمنیزبان چشمه هِقنار (هِقنار آقبیور Heghnar Aghbyoor) نوشته مگردیچ آرمن (Mkrdich Armen ) ساخته شده است. مگردیچ آرمن در سال ۱۹۰۶ در شهر گیومری (بعدها لنیناکان) ارمنستان به دنیا آمد، در اوائل دهه ۱۹۳۰ در انستیتوی سینماتوگرافی مسکو فیلمنامهنویسی خواند و در همان زمان هقنار آقبیور را نوشت. داستان یک مربع عشقی در شهری کوچک، داستانی که در زمان خود در ادبیات […]
گربه در گوشه ولرم جمجهام: آزاد ماتیان
این که میبینید، بهار نیست خون گرم است و نیشِ سپید.
کلاغ نوح: آزاد ماتیان
جشن آشتیکنانِ لبها و فوارهها را انتظار میکشم شب آشتیکنانِ آوازهای روحانی و صدای وزش باد را در شاخساران. نسیمی را انتظار میکشم که بر گیسوان مخملی مِه دست نوازش بکشد تا پوستم مور مور و تنم از لذّت گرم شود. من نه حاجتی به نجات دارم، نه نیازی به گریختن از این شهر نفرین شده
روز سوگواری: آزاد ماتیان
روز عزایم. روز تعطیل. کرکرههایم پایین خیابانهایم خلوت. روز عزا هستم. همه پیامبران هم امروز به صلیب کشیده شدهاند و هم امروز
آینههای پریشانگویی: آزاد ماتیان
وقتی فکر میکنم که خورشید میتوانست نه کُرَوی که چهارگوش باشد و درازگوش میتوانست بال داشته باشد و پرواز کند
در ستایش حکایتهای پندآموز
هر بار که کسی را میبینم که بر فرصتی که از دست داده غصه میخورد یاد این حکایت میافتم. حکایتی که موضوعش اندرز است و مثل همه حکایتها نتیجهگیری اخلاقی دارد، یعنی خود اندرزی است. به یاد میآورم در دوره دبیرستان به شدّت از پند و اندرز بدم میآمد. دوستی داشتم که پختهتر از سنش بود و یک روز به من گفت “کمی نصیحتم کن، به نصیحت احتیاج دارم”. سخت به او توپیدم که “این […]